تبليغات X
25 شهريور 1386
دام شیطان

بسم الله الرحمن الرحيم

اللهمّ قَرّبْني فيهِ الى مَرْضاتِكَ وجَنّبْني فيهِ من سَخَطِكَ ونَقماتِكَ ووفّقْني فيهِ لقراءةِ آياتِكَ برحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمين. 

خدايا نزديك كن مرا در اين ماه به سوى خوشنوديت وبركنارم دار در آن از خشم وانتقامت وتوفيق ده مرا در آن براى خواندن آيات قرآن به رحمت خودت اى مهربانترين مهربانان.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگي آن قدر عجيب نيست که شما تصور مي کنيد زندگي آن قدر عجيب است که شما نمي توانيد تصور کنيد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

یادمان باشد ،اگر شاخه گلی را چیدیم              وقت پرپر شدنش، سوز و نوائی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست               گر شکستیم زغفلت، من و مائی نکنیم

یادمان باشد ، سر سجاده عشق                 جز برای ،  دل محبوب ، دعائی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند             طلب عشق، ز هر بی سر و پائی ، نکنیم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

دام شیطان

يكى از شاگردان ) آية الله شيخ مرتضى انصارى (مى گويد: در دورانى كه در نجف اشرف نزد شيخ به تحصيل مشغول بودم ، شبى شيطان را در خواب ديدم كه بندها و طنابهاى متعددى در دست داشت .
از شيطان پرسيدم اين بندها براى چيست ؟ گفت : اينها را به گردن مردم مى اندازم و آنها را به سمت خويش مى كشم و به دام مى اندازم .
روز گذشته يكى از طنابهاى محكم را به گردن شيخ انداختم و او را از اتاقش ‍ تا اواسط كوچه اى كه منزل شيخ در آن است كشيدم ، ولى افسوس كه از دستم رها شد و برگشت .
صبح نزد شيخ آمدم و خواب شب گذشته را برايش نقل كردم ، فرمود، شيطان راست گفته است ، زيرا آن ملعون ديروز مى خواست كه مرا فريب دهد كه با لطف خدا از دستش گريختم .
ديروز پول نداشتم و اتفاقا چيزى در منزل لازم شد، با خود گفتم يك ريال از مال امام زمان عليه السلام نزدم موجود است و هنوز وقت صرفش نرسيده ، آن را به عنوان قرض برمى دارم و سپس اداء خواهم كرد.
يك ريال را برداشتم و از منزل خارج شدم ، همينكه خواستم آن چيز مورد نياز را بخرم ، با خود گفتم : از كجا كه من بتوانم اين قرض را بعدا اداء كنم ؟ در همين ترديد بودم كه ناگهان تصميم گرفتم به منزل برگردم . چيزى نخريدم و به خانه برگشتم و آن پول را سر جاى خودش گذاشتم.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 03:33از موضوع :داستان ارسال نظر . 1 نظر وجود دارد
21 شهريور 1386
کارت عروسی شاه-فرح

کارت عروسی محمد رضا شاه و فرح

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 13:04 ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد
21 شهريور 1386
فیلسوف و دیوانه

روزي، فيلسوفي در ميان را به ديوانه اي رسيد كه در دستش ، كتابي قطور داشت .فيلسوف خند اي كرد و گفت :

چه جالب است كه  ديوانگان  هم كتاب مي خوانند! حال بگو چه مي خواني؟

و ديوانه ،در حالي كه به كتابش خيره شده بود ،گفت:

مي خوانم  بدانم زيبا كيست و زشت چيست. كه درست چيست و نادرست كدام است! و گناه چيست و گناهكار كيست.

فيلسوف، دستي به ابروي بلندش كشيد و سپس انگشت اشاره اش را بين ريشش كرد و به تمسخر گفت:

حال چه دانستي؟ چه كسي زيباست، چه درست است و گناهكار كيست؟

و ديوانه ، در حالي كه راهش را گرفته بود كه برود گفت:

همين را دانستم كه زشتي و نادرستي ،از گناه است. و وقتي اين كتاب مقدس را به پايان رساندم ،دانستم كه همه گناه كارند.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 01:59از موضوع :داستان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد
15 شهريور 1386
عیسی
                           

گويند حضرت (عيسى بن مريم ) عليه السلام نشسته بود و نگاه مى كرد به مرد زارعى كه بيل در دست داشت و مشغول كندن زمين بود.
حضرت عرض كرد: خدايا آرزو و اميد را از زارع دور گردان . ناگهان زارع بيل را به يك سو انداخت و در گوشه اى نشست .
عيسى عليه السلام عرض كرد: خدايا آرزو را به او بازگردان . زارع حركت كرد و مشغول زارع شد. عيسى عليه السلام از زارع سؤ ال نمود: چرا چنين كردى ؟ گفت : با خود گفتم تو مردى هستى كه عمرت به پايان رسيده ، تا به كى بكار كردن مشغولى ، بيل را به يك طرف انداخته و در گوشه اى نشستم .
بعد از لحظاتى با خود گفتم : چرا كار نمى كنى و حال آنكه هنوز جان دارى و به معاش نيازمندى ، پس بكار مشغول شدم.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 10:46از موضوع :داستان ارسال نظر . 2 نظر وجود دارد
15 شهريور 1386
ساقیا ....

                                           ساقی به غیر از او مگو راز دل دیوانه را

                                            پر کن ز عشق و عاشقی بار دگر پیمانه را

                                            شوری بپا کن ساقیا یک لحظه ای با ما بیا

                                            ویرانه دل را ببین وانگه گشا میخانه را

                                            هجران رویش ساقیا طاقت ربوده از کفم

                                             با جرعه ای می ساقیا هشیار کن دیوانه را

                                            عمری به گرد شمع او پروانه آسا سوختم

                                            من سوختم اما نکرد روشن دمی دیوانه را

                                             از پرتو رویش نشد روشن چراغ خانه ام

                                            وین غصه ها آتش زند از بیخ و بن میخانه را

                                            عمری به دردش ساختم اما نشد درمان دل

                                             کن چاره درد من و هجران آن جانانه را 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 10:44از موضوع :شعر ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد
15 شهريور 1386
مه ....

هوای مه آلود را همیشه دوست داشته ام. مخصوصا زمانی که کمی هم سرد شود. شبیه ارتفاعات ورسک یا نمک آبرود. زیبایی هوای مه آلود این است که همه چیزی در هاله ای از ابهام فرو میرود. ولی واقعیت زمانی پدیدار میشود که آفتاب میزند. این زمان است که آن چیزی که در هاله ای از مه فرو رفته بود نمودار میشود. و همه چیز از ابهام بیرون میاید. در حقیقت مه به ما این کمک را میکند که که تصور کنیم در پس همین چیز های تکراری و روزمره چیز های دیگری هم در عمق مه نهفته است ولی این تنها یک تصور است. و شاید این همان دلیل زیبایی شب باشد. تصور کن که در یک شب مه آلود در هاله ای از مه قدم میزنی چه تصوری از محیط اطراف داری. حالا همان مکان را تصور کن زمانی که در زیر تابش مستقیم آفتاب باشی. دیگر هیچ چیز بهایی برای کشف شدن ندارد. شاید در زندگی هم بهتر باشد همه چیز را کشف نکنیم بگزاریم چیز هایی باشد که همیشه ذهن ما را مشغول کند. شاید این همان دلیلی باشد که آدمها همیشه به ماورا الطبیعه بیش از طبیعت علاقه داشته اند.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 10:44از موضوع :داستان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد
15 شهريور 1386
نه ....

نه از خاکم،نه از بادم

نه دربندم،نه آزادم

نه آن لیلا ترین مجنون

نه شیرینم ، نه فرهادم

نه از آتش، نه از سنگم

نه از رومم، نه از زنگم

فقط مثل تو غمگینم

فقط مثل تو دلتنگم

چه غمگینم،چه تنهایم

نه پیدایم،نه پنهانم

نه آرامی به شب دارم

نه امیدی به فردایم

چه امیدی، چه فردایی

چه پنهانی، چه پیدایی

اگر خوشحال اگر غمگین

چه فرقی داره تنهایی

تونیستی قصه دردم

سیاهم، ساکتم،سردم

اسیر خاکم و خسته

اگر سبزم، اگر زردم

اگر آبی تر از آبم

اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم

بدون تو چه بی تابم

بیا از \"من\" جدایم کن

صدایم کن صدایم کن

دلم از دست \"من\" خونه

بیا از \"من\" رهایم کن

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 10:41از موضوع :شعر ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد
15 شهريور 1386
انسان موجودی ....

خیلی از آدمها در زندگی ما از دور قشنگ ترند. و  وقتی به آنها نزدیک میشویم انگار که داریم روی یک نقاشی متمرکز میشویم. کم کم زیبایی آنها تحلیل میرود و به پوچی میگراید. ولی آدمهایی هم وجود دارند که از نزدیک زیبا ترند. شاید این آدمها از دور چندان زیبا نباشند ولی در عمق وجودشان چیزی هست که در عمق وجود دیگران وجود ندارد. این آدمها از نزدیک زیبا ترند. آدمها مثل شناگر هایی هستند که برخی در سطح و برخی در عمق شنا میکنند. شنای کسانی که در عمق شنا میکنند برای کسانی که به سطح می نگرند قابل لمس نیست. ترجیح میدهم در عمق شنا کنم حتی اگر با کسانی همسفر شوم که در سطح از آنها اثری به چشم نمیخورد.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 10:37از موضوع :داستان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد
15 شهريور 1386
انسان و حیوان

هميشه فكر مي كردم مي توانم از انسان ها سخن بگويم ، و از اعمالشان، انديشه شان و آنچه در وجودشان مي گذرد، حرفي ببافم و براي خود و ديگران بيان كنم. به تازگي به تازگي فهميده ام كه از حيوانات سخن گفتن بسيار ساده تر است، با آنكه زبانشان را نمي فهمم; زيرا فقط آنها يك نقش دارند.

راستي! اين را نيز فهميده ام كه انسان ها با تمام پيچيدگي هايشان ، گاهي  آنقدر حقيرند  كه با حيوانات سنجيده مي شوند. بعضي ها مثل خوك كثيف ، مثل شير درنده ، مثل روباه حيله گر، مثل شتر كينه جو و.........

|لينك ثابت| نوشته شده توسط سبحان در ساعت 10:33از موضوع :داستان ارسال نظر . 0 نظر وجود دارد







Powered by WebGozar